جواهر مهجور؛ نوشته خانم مهین پو در وصف حال و هوای کول فرح...

نامش کول فرح است؛ لقبش موزه سنگ نگاره های ایران؛ اما جایگاهش رها شده در دنیای بی توجهی ها. دیر زمانی است که سخن ‏ها در موردش بسیار اما همت ها در حقش بسیار محدود است. لقبی وزین به او بخشیدند اما با این لقب عظمتش را به سخره گرفتند. درست به مانند مترسکی که تاج شاهی بر سرش بنهند. او را گنجینه خوانند اما به راستی چه مردمانی هستیم که گنجینه هایمان را به دل تاریکی ها سپرده ایم و رهایش کرده ایم!؟ هر زمان سخنی از خاص بودنش به میان می آید سر خویش را بلند کرده و با غرور آن را به سرزمینمان منتسب کرده و می گوییم قدمتی به وسعت امپراطوری عظیم عیلام دارد! اما زمانی که ندای داد خواهیش از هر طرف به سویمان روانه می شود چیزی جز افسوس و ای کاش ها از دستمان بر نمی آید.
همتی باید کرد....

جزیی از پیکره خسته و ملولش را مادر سنگ نگاره های تخت جمشید خوانند. مردانی استوار نقش بسته بر سینه سنگ ... صف به صف...  سرد و خاموش ... اما مادر کجا و فرزند کجا؟! آیا به راستی میراث ایران خلاصه در تخت جمشید شده است؟! این غم و اندوه موزه سنگی را چه کسی پاسخ می دهد؟

به کدام جرأت و جسارتی نامش را موزه نهادند!؟ کدامین موزه است که اینچنین بی حفاظ، بی نگهبان و بی هیچ کنترلی نگهداری شود؟ سالیان سال از اکتشافات این دیار کهن گذشته است اما ظاهرا دستان مردمان این سرزمین آنچنان ناتوان است که حتی نتوانستند سایه بانی را بر بالای پیکر رنجورش علم کنند. برج ها ساخته شد، تفرجگاه ها شکل رفت، ساختمان ها مرمت شد، تقدیر و تشکرات سرازیر شد، هزینه ها صرف فلان و بهمان شد؛ اما دریغ از یک سرپناه!

 همتی باید کرد.....

در بدو ورود به این محوطه باستانی گویی چنین است که با هیچ روبرو می شویم! مستقیم به سینه کوه چشم دوخته و کنجکاوانه در پی تخته سنگ های منقوش می گردیم. اولی را می یابیم آن هم به خاطر تنها سایه بان موجود در این عرصه. اما جستجو ادامه دارد. چرا که نه خبری از راهنما است؛ نه خبری از تابلوهای میراث فرهنگی و نه نوشته و نه حتی خوش آمد گویی! تنها موجود ساکن پیرمردی است ناتوان، آرام گرفته در دل کلبه ای کهن، که او انصاف نگذریم راهنمایی وفادار و خوب است. اما آیا ساخت و ساز در این حریم مجاز بوده است؟ حتی یک کلبه کوچک!؟

زحمت محوطه سازی مناسب را هم که به خود نداده اند. وقتی اینچنین عظمتی را تحقیر می کنند چه توقع از مردمی داریم که می آیند، می بینند و می گویند: جز چند تکه سنگ چیز دیگری ندیدیم! گویند آدمی عقلش به چشمانش است؛ راست گفته اند. اگر دست کم تابلوی خوش آمد مناسب و راهنما مسیر و اطلاعات مکفی برای گردشگران نصب می شد و به حضور گردشگر احترام گذاشته می شد او نیز حواسش به گفتار و کردارش بود؛ میدانست ساعاتی اینجا مهمان است و احترام صاحبخانه را نگه می داشت. اگر تابلوهای راهنما درستی نصب می شد دیگر نگران این نبودیم که شاید دیدن سنگ نگاره ای را از دست بدهیم و آن را نیابیم. کتیبه ها را ترجمه کردند و رفتند. اما انگار این ترجمه ها مأوایی جز وب سایت ها و مقالات و کتاب ها ندارد. انگار این ترجمه ها متعلق به سرزمینشان نیستند!

گویند حصار، محدودیت و انحصار به همراه می آورد، حریم می سازد و مخاطب را آگاه می کند که پایش را از گلیمش درازتر نکند. اما راحت باشید دست درازی به این سنگ نگاره ها آزاد است!..... لمس کنید، یادگاری بنویسید و حتی گوشه ای را نیز بکنید و ببرید! اینجا صاحبی ندارد!... حریمی حتی به باریکی یک زنجیر دورتا دورش ندارد!

جلوتر می رویم تا به باقی سنگ نوشته ها برسیم. نقش برجسته ای در امتداد 6 متری کوه منتسب به هانی و تداعی کننده مراسم قربانی با حضور شاه، نوازندگان و ملازمانش. به راستی اگر هانی می دانست نقش با صلابتش و سخنان دیرینه اش به این سرنوشت دچار می شود لب از لب می گشود و فرمان ساخت این سنگ نگاره را صادر می کرد؟! اما نه، او کاری که را که باید انجام داد... میراثش را می بایست حفظ نمود و به آیندگان منتقل کرد. این ما هستیم که در اشتباهیم و میراثمان را میراث نمی دانیم چرا که سودی برایمان ندارد! با حواس پرتی از هر کدام از سنگ نگاره ها چشم برگفته و به دنبال دیگری می رویم؛ انگار نه انگار تاریخ با صلابتی پیش رویمان است!

بی دلیل نیست که گفته اند اینجا جایگاه نخستین نگاه بشر به مذهب بوده است. در چندین سنگ نوشته آثار قربانی کردن و پرستش مشهود است. آنها می پرستیدند هر آنچه را که به آن اعتقاد داشتند. هر آنچه را که خدا می نامیدند. لیکن ما از خدا چه می دانیم که باید در راه رضای او حداقل همتی کنیم و تکه ای کوچک از زمین کهنش را آباد سازیم!

به سنگ نگاره ای می رسیم که بسیار مشابه با نقوش تخت جمشید است با ذوق دستمان را بر دستان پیکرک های کوچک نهاده و عکسی می گیریم. خدا می داند این پیکرک ها تا کنون چند بار لمس شده و با هر بار لمس بخشی از وجود عزیزشان را از دست داده اند. افتخار و لذتی است لمس نگاره های کهن و شرمندگی و خفت است نا آگاهی از نحوه حفظ شان. حقیقتاً آیا فقط منشور حقوق بشر کوروش را باید با دستکش لمس کرد و دولتی به صورت نمادین در جلوی رسانه ها آن را به سرزمینش مدتی وام دهد تا دیده شود!؟

ذره ذره این پیکرک ها در حال ریختن اند. اما صدای نجوا و شکوه هایشان جز به دل کوه به جایی نمی رسد. آمدند اکتشاف کردند، مستندها ساختند، عکس ها گرفتند، نقدها نوشتند و ما نیز فقط نوشتیم و شکوه کردیم، اما فایده نکرد! به راستی همتی عظیم باید شروع گردد؛ کول فرح هنوز تنها است! در دیاری که متعلق به اوست تنهاست! دیگر یارای مقاومت ندارد، خود را رها کرده و آرام آرام منتظر خاموشی است!

 همتی باید کرد....

/ 0 نظر / 11 بازدید