شهر من

یادم نرفته بوی خوش مهربانی هایت را...

آن روز زیبا بود...

چشم ها بینا بود...

دل ها یک رنگ بود...

آسمان آرام بود...

یادت هست وقتی نغمه های کودکی را در دامانت آموختم؟

یادت هست وقتی از چشمه های گوارایت سیراب شدم؟

یادت هست وقتی زیر پایم فرشی از سبزه و گل می گستراندی؟

یادت هست وقتی در لحظه های تنهاییم برایم همدم و یار بودی؟

تو یادت نیست!!! یادت نیست چون بزرگی!!! یادت نیست چون درونت پاک و زیباست...

اما من فرزند خاک تو هستم....

اگر از تو زیبایی ها را نیاموخته باشم پس عمری بی حاصل داشته ام

اینک من برای تو زیباترین آرزو را دارم: آرامشت را و بزرگیت را...

آرام باش تا فرزندانت به بزرگیت پی ببرند...

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
مرتضی نوروزی دهناشی

شهرمن، من به تو می اندیشم؛ نه به تنهایی خویش...